در بــــــــاغ جهان، دلم گلی می جوید

امروز گل سپیــــــــــده ات می روید . . .

امروز دلـــــــــم دل ای دل ای میخواند،

چون میلاد تو را خـدا مبارک گویـد.

تولدت مبارك

 

 

 

میلاد تو طلوع نور
، در قلبی مه گرفته بود  نفسی گرم در فضای سرد و غریب
گلی شکفته در بهار
 تولد یک شعر دلنشین شعری در واژه های نگاهت و در قافیه های کلامت
تولدت مبارك

 

 

[ سه شنبه 1390/11/25 ] [ 1:1 قبل از ظهر ] [ نازی ] [ ]
عشق بدون قید و شرط

سرباز قبل از اینکه به خانه برسد با پدر و مادر خود تماس گرفت و گفت: ((پدر و مادر عزیزم جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه برگردم؛ولی خواهشی از شما دارم. رفیقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم.))

پدر و مادر او در پاسخ گفتند: ((ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم.))

پسر ادامه داد : ((ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید؛ او در جنگ بسیار آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم اجازه دهید او با ما زندگی کند.))

پدرش گفت: ((ما متاسفیم که این مشکل برای دوست تو به وجود آمده است. ما کمک می کنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند.))

پسر گفت: ((نه؛ من می خواهم که او در خانه ما زندگی کند.)) آنها در جواب گفتند: ((نه؛ فردی با این شرایط مو جب دردسر ما خواهد بود.ما فقط مسئوول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را بر هم بزند. بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش کنی.))

در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند.

چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خودکشی هستند.

پدر و مادر آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه کردند.

با دیدن جسد؛ قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد.

پسر آنها یک دست و پا نداشت

 

[ جمعه 1390/04/03 ] [ 10:42 قبل از ظهر ] [ نازی ] [ ]
قهوه نمکي
اون (دختر) رو تو يک مهموني ملاقات کرد. خيلي برجسته بود، خيلي از پسرها دنبالش بودند در حاليکه او (پسر) کاملا طبيعي بود و هيچکس بهش توجه نمي کرد.

آخر مهماني، دختره رو به نوشيدن يک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روي ادب، دعوتش رو قبول کرد. توي يک کافي شاپ نشستند، پسر عصبي تر از اون بود که چيزي بگه، دختر احساس راحتي نداشت و با خودش فکر مي کرد، "خواهش مي کنم اجازه بده برم خونه..."

يکدفعه پسر پيش خدمت رو صدا کرد، "ميشه لطفا يک کم نمک برام بياري؟ مي خوام بريزم تو قهوه ام." همه بهش خيره شدند، خيلي عجيبه! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ريخت توي قهوه اش و اونو سرکشيد. دختر با کنجکاوي پرسيد، "چرا اين کار رو مي کني؟" پسر پاسخ داد، "وقتي پسر بچه کوچيکي بودم، نزديک دريا زندگي مي کردم، بازي تو دريا رو دوست داشتم، مي تونستم مزه دريا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکي. حالا هر وقت قهوه نمکي مي خورم به ياد بچگي ام مي افتم، زادگاهم، براي شهرمون خيلي دلم تنگ شده، برا والدينم که هنوز اونجا زندگي مي کنند." همينطور صحبت مي کرد، اشک از گونه هاش سرازير شد. دختر شديدا تحت تاثير قرار گرفت. يک احساس واقعي از ته قلبش. مردي که مي تونه دلتنگيش رو به زبون بياره، اون بايد مردي باشه که عاشق خونوادشه، هم و غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئوليت پذيره... بعد دختر شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاه دورش، بچگيش و خونوادش.

مکالمه خوبي بود، شروع خوبي هم بود. اونها ادامه دادند به قرار گذاشتن. دختر متوجه شد در واقع اون مرديه که تمام انتظاراتش رو برآورده مي کنه: خوش قلبه، خونگرمه و دقيق. اون اينقدر خوبه که مدام دلش براش تنگ ميشه! ممنون از قهوه نمکي! بعد قصه مثل تمام داستانهاي عشقي زيبا شد، پرنسس با پرنس ازدواج کرد و با هم در کمال خوشبختي زندگي مي کردند....هر وقت مي خواست قهوه براش درست کنه يک مقدار نمک هم داخلش مي ريخت، چون مي دونست که با اينکار حال مي کنه.

بعد از چهل سال، مرد در گذشت، يک نامه براي زن گذاشت، " عزيزترينم، لطفا منو ببخش، بزرگترين دروغ زندگي ام رو ببخش. اين تنها دروغي بود که به تو گفتم--- قهوه نمکي. يادت مياد اولين قرارمون رو؟ من اون موقع خيلي استرس داشتم، در واقع يک کم شکر مي خواستم، اما هول کردم و گفتم نمک. برام سخت بود حرفم رو عوض کنم بنابراين ادامه دادم. هرگز فکر نمي کردم اين شروع ارتباطمون باشه! خيلي وقت ها تلاش کردم تا حقيقت رو بهت بگم، اما ترسيدم، چون بهت قول داده بودم که به هيچ وجه بهت دروغ نگم... حال من دارم مي ميرم و ديگه نمي ترسم که واقعيت رو بهت بگم، من قهوه نمکي رو دوست ندارم، چون خيلي بدمزه است... اما من در تمام زندگيم قهوه نمکي خوردم! چون تو رو شناختم، هرگز براي چيزي تاسف نمي خورم چون اين کار رو براي تو کردم. تو رو داشتن بزرگترين خوشبختي زندگي منه. اگر يک بار ديگر بتونم زندگي کنم هنوز مي خوام با تو آشنا بشم و تو رو براي کل زندگي ام داشته باشم حتي اگه مجبور باشم دوباره قهوه نمکي بخورم.

اشک هاش کل نامه رو خيس کرد. يه روز، يه نفر ازش پرسيد، " مزه قهوه نمکي چيست؟ اون جواب داد "شيرينه"
[ جمعه 1390/02/23 ] [ 1:57 قبل از ظهر ] [ نازی ] [ ]
سال نو مبارک

 

 

 

 

 

 

[ جمعه 1389/12/27 ] [ 11:30 بعد از ظهر ] [ نازی ] [ ]
دوست می دارم

یکی را دوست می دارم....ولی افسوس.........او هرگز نمی داند

نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من که او را دوست می دارم

ولی...........

افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند....

به برگ گل نوشتم من که او را دوست می دارم

ولی............

افسوس او برگ گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند.........

به مهتاب گفتم:ای مهتاب سر راهت به کوی او سلامم را رسان و گو

که او را دوست می دارم

ولی.........

افسوس یک ابر سیه آمد ز راه و روی ماه تابان را بپوشانید...........

صبا را دیدم و گفتم:صبا دستم به دامانت

                                       بگو از من به دلدارم که او را دوست می دارم

ولی..............

افسوس ز ابر تیره برقی جست و قاصد را میان ره بسوزانید............

کنون وا مانده از هرجا................دگر با خود کنم نجوا

یکی را دوست می دارم

ولی..............

افسوس او هرگز نمی داند.........

 

[ سه شنبه 1389/12/24 ] [ 0:35 قبل از ظهر ] [ نازی ] [ ]
باران
خوش به حال آسمون که هر وقت دلش بگیره بی بهونه می باره ...
به کسی توجه نمی کنه ...
از کسی خجالت نمی کشه ...
می باره و می باره و ...
اینقدر می باره تا آبی شه ...
‌آفتابی شه ...!!!
کاش ...
کاش می شد مثل آسمون بود ...
کاش می شد وقتی دلت گرفت اونقدر بباری تا بالاخره آفتابی شی ...
بعدش هم انگار نه انگار که بارشی بوده

[ یکشنبه 1389/12/22 ] [ 2:13 قبل از ظهر ] [ نازی ] [ ]
ليلي‌ و مجنون‌
يكي‌، دو ماهي‌ بود كه‌ تصميم‌ گرفته‌بودم‌ عاشق‌ كسي‌ بشوم‌. راستش‌، تقصير خودم‌ نبود. هر وقت‌ از جلوي‌ كتـابفروشي‌ آقاي‌ محمدي‌ رد مي‌شدم‌ انگـار شيط‌ان‌ دستم‌ را مي‌گرفت‌ و مرا مي‌كشاند داخل‌ كتابفروشي‌ و يكراست‌ مي‌برد به‌ ط‌رف‌ قفسه‌ء كتابهـاي‌ داستـان‌ و بعد يكي‌ از كتابهـا را درمي‌آورد و مي‌داد دستم‌، من‌ هم‌ مجبور مي‌شدم‌ آنرا ورق‌ بزنم‌ و بخرم‌ و بعد نمي‌دانم‌ چط‌وري‌ بود كه‌ هر وقت‌ كتابي‌ مي‌خواندم‌ دلم‌ مي‌خواست‌ عاشق‌ بشوم‌. بالاخره‌ هم‌ تصميم‌ گرفتم‌ همين‌ كـار را بكنم‌ چند روزي‌ گشتم‌ دور و برم‌ تـا خوش قيـافه‌ترين‌ دختر محله‌مـان‌ را پيدا كردم‌. دم‌ دست‌ترين‌ دختـري‌ كه‌ مي‌شد بي‌دردسر عـاشقش‌ شد. بدون‌ اين‌ كه‌ تـاكسي‌ سوار بشوي‌ و دور و بر محله‌ء دختر غريبه‌اي‌ بروي‌ و احيانا" بچه‌هاي‌ محلـه‌شـان‌ از تو بپرسند اين‌ جا چه‌ كار داري‌؟ و بعد جوابي‌ نداشته‌ بـاشي‌ كه‌ بدهي‌ و آن‌ وقت‌ كتك‌ مفصلي‌ بخوري‌. سيما همسايه‌ء خودمان‌ بود و براي‌ همين‌ هم‌ هيچ‌ مانعي‌ براي‌ اين‌ كه‌ عاشقش‌ بشوم‌ وجود نداشت‌. باري‌ همين‌ هم‌ بود كه‌ تصميم‌ گرفتم‌ عـاشقش‌ بشوم‌حتما" مي‌پرسيد چه‌ فـايده‌اي‌ دارد كه‌ بگويم‌ من‌ كي‌ به‌ دنيـا آمده‌ام‌ يا چندتـا خواهـر و برادر دارم‌، كي‌ به‌ مدرسه‌ رفـتم‌ و اين‌ كه‌ پدرم‌ معلم‌


ادامه مطلب
[ سه شنبه 1389/11/26 ] [ 1:40 قبل از ظهر ] [ نازی ] [ ]
تولدت مبارک

بازم شادی و بوسه ، گلای سرخ و میخک

میگن کهنه نمی شه تولدت مبارک

تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا

و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما

تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز

از اسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا

یه کیک خیلی خوش طعم ،با چند تا شمع روشن

یکی به نیت تو یکی از طرف من

الهی که هزارسال همین جشنو بگیریم

به خاطر و جودت به افتخار بودن

تو این روز پر از عشق تو با خنده شکفتی

با یه گریه ی ساده به دنیا بله گفتی

ببین تو اسمونا پر از نور و پرندس

تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس

تا تو هستی و چشمات بهونه س واسه خوندن

همین شعر و ترانه تو دنیای ما هزارتا مهمون

 

[ دوشنبه 1389/11/25 ] [ 1:21 قبل از ظهر ] [ نازی ] [ ]
عشق و دوست داشتن

غریب است دوست داشتن. وعجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

ونفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده ؛ به بازیش می‌گیریم

هر چه او عاشق‌تر ، ما سرخوش‌تر،هر چه او دل نازک‌تر ، ما بی رحم ‌تر ...

تقصیر از ما نیست ؛ تمامی قصه های عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند...

*******

وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم، وقتی که دیگر رفت من به انتظارآمدنش نشستم،

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست داشته باشد من او را دوست داشتم،

وقتی که او تمام کرد من شروع کردم ، وقتی او تمام شد من آغاز شدم وچه سخت است تنها شدن!

******

چه غم انگیز است وقتی که چشمه ای سرد و زلال در برابرت می جوشد و می خواند و می نالد ،

تو تشنه ی آتش باشی و نه آب. و چشمه که خشکید ، و چشمه که از آن آتش که تو تشنه ی آن بودی ،

بخار شد و به هوا رفت و آتش کویر را تافت و در خود گداخت و از زمین آتش رویید

و از آسمان آتش بارید ، تو تشنه ی آب گردی و نه آتش!!!

و بعد ، عمری گداختن از غم نبودن کسی که تا بود ، از غم نبودن تو می گداخت ...!

******

رسم زندگی این است

یک روز کسی را دوست داری

و روز بعد تنهائی

به همین سادگی او رفته است

 و همه چیز تمام شده است

مثل یک میهمانی که به آخر می رسد

و تو به حال خود رها می شوی

چرا غمگینی؟

این رسم زندگیست

تو نمی توانی آن را تغییر دهی

******

کسی را دوست میدارم.....

خداوندا

از بچگی به من آموختند همه را دوست بدارم

حال که بزرگ شده ام،

و کسی را دوست می دارم، می گویند:

فراموشش کن.

******

صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناکتر

و از این دو دردناکتر ان است که ندانی باید صبر کنی یا فراموش!!!!

******

حرفهایی است که هیچ گاه زبانها بهم نمیگویند....

حرفهایی است که فقط دستها میتوانند بهم بگویند.

******

دلی که از بی کسی غمگین است،هر کسی را می تواند تحمل کند.هیچ ﮐس بد نیست.

دلی که در بی اویی مانده است،برق هر نگاهی جانش را می خراشد.

اما چه رنجی است لذت را تنها بردن و چه زشت است زیبایی را تنها دیدن و چه بدبختی آزار دهنده ای است تنها خوشبخت بودن!

در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است .....

*******

خداوندا.....

برای همسایه که نان مرا ربود، نان !!

برای عزیزانی که قلب مرا شکستند، مهربانی !!

برای کسانی که روح مرا آزردند، بخشش !!

و برای خویشتن خویش آگاهی و عشق می طلبم.....

********

زندگی خوردن و خوابیدن نیست

انتظار و هوس و دیدن و نادیدن نیست.

زندگی چون گل سرخی است

پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطیف.

******

تا آسمان راهی نیست

اما تا آسمانی شدن راه بسیار است..

من رقص دختران هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم،

چون آنها از روی عشق می رقصند و اینها از روی عادت نماز می خوانند.

*******

چه بسیارند کسانی که همیشه حرف می زنند بی آنکه چیزی بگویند و چه اندکند کسانی که حرفی نمی زنند اما بسیار می گویند

با تو .... همه رنگهای این سرزمین را آشنا میبینم ....

 

[ دوشنبه 1389/11/18 ] [ 7:33 بعد از ظهر ] [ نازی ] [ ]
نیکی ها به ما باز می گردند

پسر به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود که از او خبری نداشتند ...

مادرش دعا می کرد که او سالم به خانه باز گردد. هر روز به تعداد اعضای خانواده اش نان می پخت و همیشه یک نان اضافه هم می پخت و پشت پنجره می گذاشت تا رهگذری گرسنه که از آن جا می گذشت نان را بر دارد . هر روز مردی گو‍ژ پشت از آن جا می گذشت و نان را بر می داشت و به جای آن که از او تشکر کند می گفت:

هر کار پلیدی که بکنید با شما می ماند و هر کار نیکی که انجام دهید به شما باز می گردد !!!

این ماجرا هر روز ادامه داشت تا این که زن از گفته های مرد گوژ پشت ناراحت و رنجیده شد و به خود گفت : او نه تنها تشکر نمی کند بلکه هر روز این جمله ها را به زبان می آورد . نمی دانم منظورش چیست؟

یک روز که زن از گفته های مرد گو‍ژ پشت کاملا به تنگ آمده بود تصمیم گرفت از شر او خلاص شود بنابر این نان او را زهر آلود کرد و آن را با دست های لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت : این چه کاری است که می کنم ؟ .....

بلافاصله نان را برداشت و دور انداخت و نان دیگری برای مرد گوژ پشت پخت .

مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف های معمول خود را تکرار کرد و به راه خود رفت.

آن شب در خانه پیر زن به صدا در آمد . وقتی که زن در را باز کرد، فرزندش را دید که نحیف و خمیده با لباس هایی پاره پشت در ایستاده بود او گرسنه، تشنه و خسته بود، در حالی که به مادرش نگاه می کرد، گفت:

مادر اگر این معجزه نشده بود نمی توانستم خودم را به شما برسانم. در چند فرسنگی این جا چنان گرسنه و ضعیف شده بودم که داشتم از هوش می رفتم . ناگهان رهگذری گو‍ژ پشت را دیدم که به سراغم آمد. او لقمه ای غذا خواستم و او یک نان به من داد و گفت : این تنها چیزی است که من هر روز می خورم امروز آن را به تو می دهم زیرا که تو بیش از من به آن احتیاج داری .

وقتی که مادر این ماجرا را شنید رنگ از چهره اش پرید. به یاد آورد که ابتدا نان زهر آلودی برای مرد گوژ پشت پخته بود و اگربه ندای وجدانش گوش نکرده بود و نان دیگری برای او نپخته بود، فرزندش نان زهر آلود را می خورد .

به این ترتیب بود که آن زن معنای سخنان روزانه مرد گوژ پشت را دریافت:

هر کار پلیدی که انجام می دهیم با ما می ماند و نیکی هایی که انجام می دهیم به خود ما باز می گردد
[ جمعه 1389/11/15 ] [ 6:40 بعد از ظهر ] [ نازی ] [ ]
منو ببخش

تو نمی دونی چقدر دلم واسه تو تنگه

من نمی دونم چرا دلت یه تیکه سنگه

تو تو رفتی با کسی به من نمی رسی و

من بگو چیکار کنم این همه بی کسیو

منو ببخش که بونه گیرم

اگه هنوز واست می میرم
   

منو ببخش اگه هنوز می خوام بهت برسم

اگه هنوز واست دلواپسم

اگه میگم به فکرم باش یه کم

من تنهام
 

تا میگم دوست دارم یکی بهم میگه هیس

نه گمونم هیچ کسی به فکر درد من نیست

تو تو رفتی با کسی به من نمی رسی و

من بگو چیکار کنم این همه بی کسیو

منو ببخش که بونه گیرم

اگه هنوز واست می میرم


منو ببخش اگه هنوز می خوام بهت برسم

اگه هنوز واست دلواپسم

اگه میگم به فکرم باش یه کم

من تنهام


[ جمعه 1389/11/15 ] [ 11:3 قبل از ظهر ] [ نازی ] [ ]
شمع خاموش
مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت
دخترک به بیماری سختی مبتلا شد
 پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد
ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد...
پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد
سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند
ولی موفق نشدند. شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است
و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند
همه فرشته های کوچک در حال شادی بودنند .
هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود
مرد جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است
پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد
 از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟
دخترک به پدرش گفت: باباجان، هر وقت شمع من روشن می شود، اشکهای تو آن را خاموش می کند و
 هر وقت تو دلتنگ می شوی، من هم غمگین می شوم هر وقت تو گوشه گیر می شوی من نیز گوشه
 گیر می شوم نمی توانم همانند بقیه شاد باشم .
پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید.
اشکهایش را پاک کرد، ناراحتی و غم را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت

[ جمعه 1389/11/15 ] [ 1:52 قبل از ظهر ] [ نازی ] [ ]
دوستت دارم

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

 

 

تو را دوست مي دارم نه براي فرار از تنهايي خويش
تو را دوست مي دارم نه براي فراموش کردن شبهاي گريه
تو را دوست مي دارم نه براي آنکه شب ظلمانيم را با ماه وجودت مهتابي کرده اي
تو را دوست مي دارم نه براي محبتي که به من ابراز مي داري
تو را دوست مي دارم نه به خاطر آن خنده ها که تو را مانند يک فرشته مي کند
تو را دوست مي دارم نه چون دلداده آن قلب معصوم و پاک تو باشم
تو را دوست مي دارم نه از براي آنکه از مشکلات خويش رهايي يابم
تو را دوست مي دارم نه از براي پيچش موهايت که ديوانه ام مي کند.
تو را دوست مي دارم نه به خاطر چشم هاي سياهت که لانه غم است.
تو را دوست مي دارم به خاطر خودت و فقط به خاطر خود تو. به خاطر وجودت و به خاطر آن غنچه ناشکفته اي که سالها در مقابل باد پرپر شده است و نياز به ترميم دارد تا بشکفد. نياز به زمان دارد تا به آفتاب زير ابرها سلام کند و بخندد و آه از اين خنده هاي تو که مرا به سرزمين روياها مي برد. اي پري` روياهاي من, مرا در آغوش بکش تا اين تن خسته را تا پايان عمر با هم آغوشي تو , شاد کنم. آنقدر شاد که در آسمان هفتم نيز به رقص در آيم

[ پنجشنبه 1389/11/14 ] [ 11:25 بعد از ظهر ] [ نازی ] [ ]
داستان دختر بی وفا
یه روز یه دختره یه پسره رو تو خیابون میبینه٬ خیلی ازش خوشش میاد... هر کاری میکنه که دل پسره رو به دست بیاره پسره اعتنایی نمیکنه... چون پسره فکر میکنه همه دخترا مثل همن... از داستانها شنیده بود که دخترا بی وفان... خلاصه میگذره ۳٬۴ روز... تا اینکه پسره دل میده به دختره... با هم دوست میشن و این دوستی میکشه به ۱سال ۲سال ۴ و ۵... همینجوری با هم بزرگ میشن... خلاصه بعد از این همه سال که با هم دوست بودن پسره از دختره میپرسه چقدر دوسم داری؟!. دختره با مکث زیاد میگه: فکر نکنم اندازه ای داشته باشه... پسره میگه: مگه میشه عشقت رو دوست نداشته باشی؟!. میگه نه٬ نه اینکه دوستت ندارم٬ دوست داشتنم اندازه نداره... دختره از پسره میپرسه تو چی؟ تو چقدر دوسم داری؟ پسره هم مکث زیاد میکنه و میگه: خیلی دوستت دارم٬ بیشتر از اون چیزی که فکرشو کنی... روزها میگذره شبها میگذره تا اینکه پسره یه فکری به ذهنش میرسه٬ میگه میخوام این فکر رو عملی کنم... میخواست عشق خودش رو امتحان کنه... تا اینکه یه روز میرسه بهش میگه: من یه بیماری دارم که فکر نکنم تا چند روز دیگه بیشتر دووم بیارم٬ راستی اگه مردم چکار میکنی؟؟؟... دختره یه کم اشک تو چشاش جمع میشه و میگه: این چه حرفیه میزنی٬ دوست ندارم بشنوم... تو اگه مردی منم میمیرم٬ فکر میکنی خیلی ساده اس تنهایی و بدون تو موندن؟!... خلاصه حرف رو عوض میکنه و میگه: تو چی؟من اگه مردم تو چکار میکنی؟  پسره بهش میگه امتحانش مجانیه٬ اگه تو مردی بهت میگم چکار میکنم... خلاصه اتفاق میفته پسره یه نقشه میکشه که یه قتل الکی رخ بده... به فکرش میرسه الکی خودش رو به کشتن بد تا ببینه دختره چکار میکنه... یه تشییع جنازه واسه پسره میگیرن دفنش میکنن و پسره یه جا قایم میشه٬ میبینه دختره فقط یه شاخه گل قرمز میاره میندازه و میره... میبینه اهمیتی بهش نداده... دختره با کس دیگه ای رفته... پسره خیلی غمگین شده بود٬ دنیاش خیلی بی رنگ شده بود... تا اینکه بعد از چند روز دختره تصادف میکنه و میمیره... دختره رو دفن میکنن اما هیچکی سر مزارش نیست... پسره با یه دست گل یاس سفید میره سر مزارش... بهش میگه اون لحظه یادته که ازم این سوال رو کردی که اگه بمیری چکار میکنم٬ این کار رو میکنم٬ تمام یاسهای سفید رو با خون خودم قرمز میکنم و منم کنارت میمیرم...

[ چهارشنبه 1389/11/13 ] [ 12:12 بعد از ظهر ] [ نازی ] [ ]
چهار شمع

چهار شمع به آرامی می سوختند، محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.
اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد.
فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. »
شمع دوم گفت: ... « من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رعبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . » حرف شمع ایمان که تمام شد ،نسیم ملایمی وزیدو آن را خاموش کرد.
وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه گفت: « من عشق هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند، آها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. » پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد.
کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند.
او گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید؟»
چهارمین شمع گفت: « نگران نباشد، تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم. من امید هستم. »
چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد.
بنابر این شعله امید هرگز نباید خاموش شود.
ما باید همیشه امید و ایمان و صلح و عشق را در وجود خود حفظ کنیم

[ چهارشنبه 1389/11/13 ] [ 12:11 بعد از ظهر ] [ نازی ] [ ]
دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد
مردی تاجر در حیاط قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را

کاشته و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود. هر روز بزرگترین

سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود.

تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، در اولین فرصت به دیدن

باغش رفت .اما با دیدن آنجا، سر جایش خشکش زد...


تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند ، رو به درخت صنوبر

که پیش از این بسیار سر سبز بود، کرد و از او پرسید که چه اتفاقی

افتاده است؟

درخت به او پاسخ داد: من به درخت سیب نگاه می کردم و باخودم



گفتم که من هرگز نمی توانم مثل او چنین میوه هایی زیبایی بار

بیاورم و با این فکر چنان احساس ناراحتی کردم که شروع به خشک


شدن کردم...

مرد بازرگان به نزدیک درخت سیب رفت، اما او نیز خشک شده بود...!

علت را پرسید و درخت سیب پاسخ داد: با نگاه به گل سرخ و احساس

بوی خوش آن، به خودم گفتم که من هرگز چنین بوی خوشی از خود


متصاعد نخواهم کرد و با این فکر شروع به خشک شدن کردم.

از آنجایی که بوته ی یک گل سرخ نیز خشک شده بود علت آن
پرسیده شد، او چنین پاسخ داد: من حسرت درخت افرا را خوردم

چرا که من در پاییز نمی توانم گل بدهم. پس از خودم نا امید شد

و آهی بلند کشیدم. همین که این فکر به ذهنم خطور کرد

شروع به خشک شدن کردم.

مرد در ادامه ی گردش خود در باغ متوجه گل بسیار زیبایی شد که در

گوشه ای از باغ روییده بود.

علت شادابی اش را جویا شد. گل چنین پاسخ داد: ابتدا من هم

شروع به خشک شدن کردم، چرا که هرگز عظمت درخت صنوبر را که



در تمام طول سال سر سبزی خود را حفظ می کرد نداشتم، و از

لطافت و خوش بویی گل سرخ نیز برخوردار نبودم، با خودم گفتم: اگر

مرد تاجر که این قدر ثروتمند، قدرتمند و عاقل است و این باغ به این

زیبایی را پرورش داده است می خواست چیزی دیگری جای من



پرورش دهد، حتماً این کار را می کرد. بنابراین اگر او مرا پرورش داده

است، حتماً می خواسته است که من وجود داشته باشم. پس از آن

لحظه به بعد تصمیم گرفتم تا آنجا که می توانم زیباترین موجود
باشم...
[ یکشنبه 1389/11/10 ] [ 3:45 بعد از ظهر ] [ نازی ] [ ]
عشق و خیانت

روزی خیانت به عشق گفت:دیدی؟من بر تو پیروز شده ام. عشق پاسخی نداد. خیانت بار دیگر حرفش را تکرار کرد. ولی باز هم از عشق پاسخی نشنید. خیانت با عصبانیت گفت:چرا جوابی نمی دهی؟ سپس با لحنی تمسخر آمیز گفت:انقدر بار شکست برایت سنگین بوده است که حتی توان پاسخ هم نداری؟ عشق به آرامی پاسخ داد:تو پیروز نشده ای. خیانت گفت:مگر به جز آن است که هر که تو آن را عاشق کرده ای من به خیانت وا داشته ام؟ عشق گفت:آنان که عاشق خطا بشان میکنی بویی از من نبرده اند. چرا که عاشقان هرگز مغلوب عشق نمی شوند

 

[ یکشنبه 1389/11/10 ] [ 3:42 بعد از ظهر ] [ نازی ] [ ]
شب عروسیه

آخر شبه،خیلی سر و صدا هست.

میگن عروس رفته تو اتاق لباساشو عوض کنه اما هر چی منتظر شدن برنگشته،درو هم قفل کرده.

داماد سراسیمه پشت در راه میره.داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه.

مامان و بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم،دخترم،درو باز کن. مریم جان سالمی؟؟؟

آخرش داماد طاقت نمیاره و با هر مصیبتی شده در رو می شکنه و میرن تو.

مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده.لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده،ولی رو لباش لبخنده!

همه مات و مبهوت دارن به این صحنه نگاه می کنن.کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده.

بابای مریم میره جلو،هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه،با دستایی لرزان کاغذ رو برمیداره، بازش می کنه و می خونه :

سلام عزیزم.دارم برات نامه می نویسم.آخرین نامه ی زندگیمو.آخه اینجا آخر خط زندگیمه.

کاش منو تو لباس عروس می دیدی.مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟

علی جان دارم میرم.دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام وایسادم.

می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم؟

ولی کاش منم حرفای تو رو می شنیدم.دارم میرم چون قسم خوردم،تو هم خوردی،یادته؟

گفتم یا تو یا مرگ،تو هم گفتی،یادته؟

علی تو اینجا نیستی،من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟

داماد قلبم تویی،چرا کنارم نمیای؟

کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسشو با خون رگش رنگ می کنه.

کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند.

علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت.

حالا که چشام دارن سیاهی میرن،حالا که همه بدنم داره می لرزه،همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشام میگذره.

روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد،یادته؟روزی که دلامون لرزید،یادته؟روزای خوب عاشقیمون،یادته؟ نقشه های آیندمون،یادته؟

علی من یادمه،یادمه چطور بزرگترامون همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتن.

یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسم مریم رو بیاری.

یادته اونروز چقدر گریه کردم؟تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشات قشنگتر می شه.می گفتی که من بخندم.

علی حالا بیا ببین چشام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم؟؟؟

هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشات تو چشای من نیفته ولی نمی دونست عشق تو،تو قلب منه نه تو چشام.

روزی که بابام ما رو از شهر و دیار خودمون آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود.که واسه آیندم پول نداشت.ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات.

دارم به قولم عمل می کنم.هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ.

میدونم اگه الان پامو از این اتاق بذارم بیرون دیگه مال تو نیستم،دیگه تو رو ندارم.

علی من نمی تونم ببینم به جای دستای گرم تو،دستای یخ زده ی غریبه ای تو دستام باشه.

همین جا تمومش می کنم.واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام.

وای علی کاش بودی و می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان!

عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم.دلم برات خیلی تنگ شده.میخوام ببینمت.دستم می لرزه.طرح چشات پیش رومه.علی دستمو بگیر. منم باهات میام ....

پدر مریم نامه تو دستشه،کمرش راست نمیشه،بالای سر جنازه ی دختر قشنگش وایساده و گریه می کنه.سرشو برمی گردونه که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهارچوب در یه قامت آشنا می بینه.

آره پدر علی بود،اونم یه نامه تو دستشه، چشاش قرمزه،صورتش با اشک یکی شده.

نگاه دو پدر تو هم گره خورد.نگاهی که خیلی حرفها توش بود.

هر دو سکوت کردند و به هم نگاه کردند.سکوتی که فریاد درداشون بود.

پدر علی هم اومده بود که نامه ی پسرشو برسونه به دست مریم.

اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود.

حالا همه چیز تموم شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده بود.

حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت

[ جمعه 1389/11/08 ] [ 7:58 بعد از ظهر ] [ نازی ] [ ]
تقدیم به عشقم
[ جمعه 1389/11/08 ] [ 7:54 بعد از ظهر ] [ نازی ] [ ]
داستان ترسناك
 یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت:
جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!
این‌طوری تعریف می‌کنه:
من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد.
وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت.
اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه می‌بینم، نه از موتور ماشین سر در می‌آرم!
راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم.
دیگه بارون حسابی تند شده بود.
با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بی‌صدا بغل دستم وایساد.
من هم بی‌معطلی پریدم توش.
این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم.
وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!
خیلی ترسیدم.
داشتم به خودم می‌اومدم که ماشین یهو همون طور بی‌صدا راه افتاد. هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه!
تمام تنم یخ کرده بود. نمی‌تونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور داشت می‌رفت طرف دره.
تو لحظه‌های آخر خودم رو به خدا این قدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم. اون موقع یهو، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده.
نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه می‌رفت، یه دست می‌اومد و فرمون رو می‌پیچوند.
از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون. این قدر تند می‌دویدم که هوا کم آورده بودم.
دویدم به سمت آبادی که نور ازش می‌اومد. رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین، بعد از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم.   وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند، یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو،
یکیشون داد زد: ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل می‎دادیم سوار ماشین ما شده بود.

[ سه شنبه 1389/10/28 ] [ 4:57 بعد از ظهر ] [ نازی ] [ ]